Frog

 

آدما اومدن رويه قورباغه ها يه آزمايشی انجان دادن:

اومدن يه قورباغه رو انداختن توی آبی که دماش مثله دمای محل زندگيش بود بعد چند دقيقه  دمارو  بردن بالا تر و قورباغه که به دما عادت کرده بود افزايش دما رو نمی فهميد . و بعد از چند دقيقه دما به نقطه جوش رسيد و قورباغه فوت کرد .

همين آزمايش رو به يک روش ديگه روی يه قورباغه ديگه انجام دادن ولی وقتی آب جوش شد قورباغه رو انداختن توی آب و قورباغه با يه جهش خودشو از اون آب نجات داد چون اون آب براش خيلی داغ بود  .

نتيجه اخلاقی اينکه ما آدما هم شايد مثله قورباغه اول در حال ذوب شدن باشيم و روزی از همين روزها نابود بشيم بدون اينکه بدونيم چی به سرمون اومده . ولی اگه يه کم به اطرافمون نگاه کنيم و ببينيم  کجای کار هستيم و به آينده خودمون بيشتر فکر کنيم اونوقت که می تونيم در برابر مشکلی که برامون پيش می ياد مثله قورباغه دومی با يه جهش خودمون رو نجات بديم .

 


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

از اين شعر خدايی خيلی خوشم اومد امروز شنيدم :

در کشا قوس حوادث ٬ حکما را مثلی ست

در جهان هر عملی موجب عکس العملی ست

هر که شد صرف ستم پيشگی انديشه او

عاقبت بر کند انديشه او٬ ريشه او


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

به قول يه قورباغه :در اوج قدرت به حباب فکر کن


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

به قول بعضيا بی خيال اين حرفا خودتو درياب هرکی هرکار خواست بکنه قورباغه ها چرا حرص شو بخورن پس بی خيالی سير کن هر کی خودش بايد دلش بحال خودش بسوزه پس از اين به بد فقط از خوبی قورباغه ها می گيم

ديروز با قورباغه ها دوره هم جمع شده بوديم يهو يکی از قورباغه ها طبع شاعرانش گل کرد اين شعرو خوند خيلی باحال بود...

گروهی کوشش بسيار کردن

که شهری در بيابانی بسازند

سرودند اين که کشور هست چون تن

و بايد بهر تن جانی بسازند

توانستند شهر آرزو را

پس از سعی فراوانی بسازند

ولی افسوس چون از ياد بردند

برای شهر انسانی بسازند


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ماهی تنگ

نمی دانم که وقتی ماهی تنگ٬ سواد خواندن دريا ندارد

اگر از آسمان با او بگويم چه تصويری به ذهن خودنگارد

 


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

دو تا قورباغه و یه چاه

 

یه روز چند تا قورباغه داشتن از یه جنگل می گذشتن. یهو 2 تا قورباغه افتادن تو چاه.

 

چاه خیلی گود بود.

 

اون  دو تا قورباغه که خیلی ترسیده بودن هی تقلا می کردن بیان بیرون. بقیه که می دیدن عمق چاه خیلی زیاده، هی به این دو تا می گفتن که تقلا نکنید شما نمی تونید بیائید بیرون حقیقت رو قبول کنید. شما ها مردنی هستید!!!

 

بعد از یه مدت یکی از قورباغه ها دیگه دست از تقلا برداشت و چون خیلی خسته شده بود دیگه نتونست خودشو نگه داره و افتاد ته چاه و دیگه هیچ کس چیزی ازش نشنید. ولی دومی هی به تقلاش ادامه می داد.

 

بقیه قورباغه ها دائم می گفتن: دیدی؟ اون یکی افتاد و مرد. تو هم خودته خسته نکن. از این لحظات آخر لذت ببر و ...

 

قورباغه دوم که هر لحظه به تلاشش اضافه می کرد بالاخره تو یه جهش ناگهانی تونست خودشو نجات بده و بیاد بیرون.

 

بقیه قورباغه ها که خیلی تعجب کرده بودن و خب خوشحال هم بودن، اومدن دور قورباغه دوم رو گرفتن و گفتن که چرا ما هرچی بهت گفتیم به حرفمون توجه نکردی؟ چرا نا امید نشدی؟ چرا تو هم مثل قورباغه اول نیفتادی ته چاه؟

 

اگه چی جواب شنیده باشن خوبه؟

 

اونها هیچی جواب نشنیدن و فقط فهمیدن که قورباغه دوم کر بوده و تمام مدت فکر می کرده بقیه قورباغه ها دارن تشویقش می کنن....


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم

 گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

 پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

 گر شكستيم زغفلت من و مايي نكنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سرو پايي نكنيم ...


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

من با اينکه اهل شعرو شاعری زياد نيستم ولی خدايی اين شعر واقعا قشنگه اگه حال داشتين  بخونيد:

گفت با زنجير در زندان شبی ديوانه ای:

((عاقلان پيداست کز ديوانگان ترسيده اند

من بدين زنجير ارزيدم که بستندم به پای

کاش می پرسيد کس ٬ کايشان به چند ارزيده اند؟

دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستين

ای عجب ! آن سنگها را هم زمن دزديده اند

سنگ می دزدند از ديوانه٬ با اين عقل و رای

مبحث  فهميدنيها را چنين فهميده اند

عاقلان با اين کياست عقل دور انديش را

در ترازوی چو من ديوانه ای سنجيده اند

از برای ديدن من بارها گشتند جمع

عاقلند٬آری ٬ چو من ديوانه کمتر ديده اند

آب صاف از جوی نوشيدم ٬ مرا خواندند پست

گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

چوب دستی را نهفتم دوش زير بوريا

از سحر تا شامگاهان از پی اش گرديده اند

ما نمی پوشيم عيب خويش ٬ اما ديگران

عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند

ننگها ديديم  اندر دفترو طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پيچيده اند

ما سبکساريم٬ از لغزيدن ما چاره نيست

عاقلان ٬ با اين گرانسنگی ٬چرا لغزيده اند؟!!!!!!


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

آدمهايی  هستند که هميشه می سازند

آدم هايی هستند که هميشه خراب می کنند

و آدمهايی هم هستند که  آدمهايی را که می سازند خراب می کنند. 


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ در شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

قورباغه دلش چی ميخواد؟


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ در جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

سیاه، سفید را گفت: اگر خاکستری بودم مدارایت می کردم.


 


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند ولی قورباغه ها جدی جدی ميميرند               

             


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥