Frog

 

من با اينکه اهل شعرو شاعری زياد نيستم ولی خدايی اين شعر واقعا قشنگه اگه حال داشتين  بخونيد:

گفت با زنجير در زندان شبی ديوانه ای:

((عاقلان پيداست کز ديوانگان ترسيده اند

من بدين زنجير ارزيدم که بستندم به پای

کاش می پرسيد کس ٬ کايشان به چند ارزيده اند؟

دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستين

ای عجب ! آن سنگها را هم زمن دزديده اند

سنگ می دزدند از ديوانه٬ با اين عقل و رای

مبحث  فهميدنيها را چنين فهميده اند

عاقلان با اين کياست عقل دور انديش را

در ترازوی چو من ديوانه ای سنجيده اند

از برای ديدن من بارها گشتند جمع

عاقلند٬آری ٬ چو من ديوانه کمتر ديده اند

آب صاف از جوی نوشيدم ٬ مرا خواندند پست

گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

چوب دستی را نهفتم دوش زير بوريا

از سحر تا شامگاهان از پی اش گرديده اند

ما نمی پوشيم عيب خويش ٬ اما ديگران

عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند

ننگها ديديم  اندر دفترو طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پيچيده اند

ما سبکساريم٬ از لغزيدن ما چاره نيست

عاقلان ٬ با اين گرانسنگی ٬چرا لغزيده اند؟!!!!!!


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥