Frog

 

دو تا قورباغه و یه چاه

 

یه روز چند تا قورباغه داشتن از یه جنگل می گذشتن. یهو 2 تا قورباغه افتادن تو چاه.

 

چاه خیلی گود بود.

 

اون  دو تا قورباغه که خیلی ترسیده بودن هی تقلا می کردن بیان بیرون. بقیه که می دیدن عمق چاه خیلی زیاده، هی به این دو تا می گفتن که تقلا نکنید شما نمی تونید بیائید بیرون حقیقت رو قبول کنید. شما ها مردنی هستید!!!

 

بعد از یه مدت یکی از قورباغه ها دیگه دست از تقلا برداشت و چون خیلی خسته شده بود دیگه نتونست خودشو نگه داره و افتاد ته چاه و دیگه هیچ کس چیزی ازش نشنید. ولی دومی هی به تقلاش ادامه می داد.

 

بقیه قورباغه ها دائم می گفتن: دیدی؟ اون یکی افتاد و مرد. تو هم خودته خسته نکن. از این لحظات آخر لذت ببر و ...

 

قورباغه دوم که هر لحظه به تلاشش اضافه می کرد بالاخره تو یه جهش ناگهانی تونست خودشو نجات بده و بیاد بیرون.

 

بقیه قورباغه ها که خیلی تعجب کرده بودن و خب خوشحال هم بودن، اومدن دور قورباغه دوم رو گرفتن و گفتن که چرا ما هرچی بهت گفتیم به حرفمون توجه نکردی؟ چرا نا امید نشدی؟ چرا تو هم مثل قورباغه اول نیفتادی ته چاه؟

 

اگه چی جواب شنیده باشن خوبه؟

 

اونها هیچی جواب نشنیدن و فقط فهمیدن که قورباغه دوم کر بوده و تمام مدت فکر می کرده بقیه قورباغه ها دارن تشویقش می کنن....


نوشته ی هانیه علی بخشیان در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥